سلام به گلهائی که همواره عطروبوی تن ترا برایم زنده می کنند
نامهای بی مخاطب،و دردهای تا ابد بی عجابت سلام
بچه تر که بودم همیشه شبهای جمعه، بیشتر از آن که آرامم کند ، ومثل بقیه ی بچه های هم سن وسالم غصه های دنیای ساده و کودکانه ام رابه مدد روزهای بازی واوقات تعطیل از یاد ببرم همیشه سلامهای ساکن و نیمه گرم آدم بزرگ های روزهای کودکی ام،که دربی وقت ترین لحظات یک جمعه ی دلگیر خطاب به حواس بی حس وحال یکدیگرادا میشدند خبرازجمعه غروبهائی دلشکن ودلگیر می دادند که شیرین ترین آنها ممکن بود برایم طعم تلخ بازیهای بازی نکرده ونباخته ی روزهای دور کودکی ام را زنده کند بزرگترکه شدم،وزمانی که توانستم فرق میان اشکهای روزهای کودکی وشکهای روزگارجوانی رابا تمام حس احساس کنم، فهمیدیم مثل فرشته ها گذشت بی بازگشت آن روزها، چیزی را از من گرفته که شاید با هزارویک سال کودکی کردن دیگربازپس ام نمی دهد، چیزی که در آن روزهای آبی باعث می شد بین تصورات یک بچه دبستانی با خیلی از آرزوهای بزرگتر،آدم بزرگها کلی فرق وفرض ایجاد کند، فرقهای که امروز فقط وفقط روزهای جمعه و دلگیریهای کهنه اش ،جواب سوالهای بی جوابم را می دهند.امروز
شهرها،کوچه ها،خانه هاوآدمها،آدمهائی که زیاد فرق نکرده اند وهنوزهم مثل آن روزها ساده وسرسری سلام می کنندومی گذرند و دیوارهای که تنها بار،رازهای آدمهای پرازرمزرازودرحسرت پرواز رایک تنه بدوش می کشند وبروی هیچ کدامشان نمی آورند که در حسرت اجابت کدام خاطره اشان در آغوش سایه ی او،از رفتن ونرسیدن هایشان این گونه خام وبی خیال نوشته اند
امروز فرجام کار من است.من دیگر نمی نویسم.
هاله ای از اشک دور چشمانم را فرا گرفته ولی به خودم می گویم خدا بزرگ است...
در پناه الهه ی ناز زیبا باشید و زیبا زندگی کنید...
وقتی کسی را به نوشته تکلیف کنند و هرچه بنویسد و کسی نخواند...
درست مثل حالای خودم که نوشتنم از سر بی دردی است
بقول مریم:
همه را دوست دارم هم او را که ما را می بیند و لی انگار نمی بیند.
همه را دوست دارم هم او را مه ما را نمی بیند ولی انگار می بیند.
همه را دوست دارم هم او را که ما را می بیند سلاممان را می شنود ولی فقط شانه هایش را به نشانه ی هیچ بالا می اندازد.
همه را دوست دارم هم او را که محض خاطر گلی که عطر و بوی مریم دارد...
آب می آید و جاری می شود
سنگ ها را می کند و می رود
این دنیا یک پنجره است
هرکس می آید نگاه می کند
می رود...
امروز وبلاگم یک ساله شد اگر چه این مدت نتونستم پست بدم چون سیستمم سوخته بود.
به خودم و تمام افرادی که از ویزیت وبلاگم لذت بردن تبریک میگم.
در پناه خالق نیلوفرها
در پناه خداوند آیات و عبارات
خاک پای شما شروین....
آقا این سایت که تو وبلاگ زدم فیلتر شده.حتما یه سایت دیگه می ذارم.
بای
امروز وقتی پیمان گفت که ایرانی جماعت جز دزدی کار دیگه ای بلد نیستند یه جورایی حالم گرفته شد.
اگرچه این جمله رو بارها از دهن این و اون شنیده بودم ولی هرگز بهش به صورت عمقی فکر
نکرده بودم.
نه جدا به نظر تو چرا باید این جوری باشه ؟چرا خودمون باید به خودمون بگیم دزد نامرد و هزار تا چیز دیگه؟امروز اومدم یه چیزی بگم و از ایرانی دفاع کنم ولی نتونستم چون اینقدر این مسئله
رو شنیدم و اونقدر دزدی و نا به سامانی دیدم که واقعا نتونستم حرفی بزنم ولی به نظر تو همه ی
ایرانی ها دزد هسنتد؟؟؟...
معلومه که می گی نه ولی اگه نیشت پس این همه جرم و دزدی و جنایت که توی مملکت وجود داره
از کجا میاد؟مطمئنا از آمریکا نیومده درسته؟
اصلا چرا دزدی ؟ آیا واقعا راه دیگه ای وجود نداره که آدم زندگی کنه و اموراتشو بگذروونه؟
والا خودم هم نمی دونم ولی یه چیزی برام مسلمه و اون اینه که اینطوری نیست که همه بد باشند تو هر جامعه ای خوب و بد داریم.ولی آیا تو جامعه ای که اسمشو گذاشتن جامعه ی اسلامی این مشکلات حد نرماله؟
حقیقتش اینه که این مسئله به اون آسونی هم که من میگم نیست و واقعا من گیج شدم.
دوست دارم تو بخش نظرات همگی هرچی می دونید برام بنویسید.
فقط یه چیزی رو می دونمو اون اینه مه این مسئله ذاتی نیستفقط جو و شرایط محیطی و اجتماعی خیلی افراد رو به این جور کارا وادار کرده.و البته ما از خیلی بالا بالا ها دزد داریم پس وای به حال این پایین پایین ها!!!!.
خلاصه اینکه من نمی دونم ولی می خوام نظر بدبد.....
بای
ما رو ببخشید دیر اومدیم راستیتش درگیر امتحانات ترم بودیم این بود که خدمت نرسیدیم.
در ضمن یه فیلترشکن توپ گذاشتم که لینکش همین پایینه برید استفاده کنید حلشو ببرید.
فعلا...
آخر ضد فیلتر...![]()